|
يكي از بازديدكنندگان عزيز خلاصه اي از كتاب �حافظ چه مي گويد � را تهيه و براي ما ارسال كرده است . ضمن تشكر از اين دوست گرامي ، يادآور مي شويم كه اين سايت طي برنامه تنظيم شده اي به تدريج آثار احمد كسروي را تايپ و منتشر خواهد كرد . در اين زمينه اگر چنانچه دوستي تمايل به كمك و همكاري با ما در تهيه نوشته هاي كسروي دارد ، بهتر خواهد بود تا قبل از شروع ما را در جريان كار خويش قرار دهد تا از دوباره كاري پيشگيري شود . با تشكر مجدد از اين دوست گرامي ، متن گردآوري شده از كتاب � حافظ چه مي گويد � در زير به نظر بازديدكنندگان مي رسد .تنها به اين نكته اشاره كنيم كه ما نسخه كتابي ،كه اين دوست عزيز از روي آن اين متن را تهيه كرده است، را در اختيار نداشتيم و در مقايسه با نسخه ديگري از كتاب � حافظ چه مي گويد � برخي موارد اختلاف ديده مي شود . براي ما روشن نيست كه اين موارد ناشي از اختلاف بين متون كتب ها است و يا ناشي از اشتباه در تايپ مطلب و يا عمدا و براي خلاصه كردن متن از سوي تهيه كننده ،صورت گرفته است .
حافظ چه مي گويد !؟ نوشته احمد كسروي سال 1341 - چاپ ششم � انتشارات پايدار
( گزيده )
نيكمردي كه پيش ما ارجمند است چند شب پيش كتابي به من داد به نام � حافظ چه مي گويد؟ � كه نويسنده اش يكي از جوانان درس خوانده و به اروپا رفته بود و جاي افسوس است كه به جاي آنكه از دانش خود بهره اي به توده دهد به نوشتن چنين كتابي پرداخته كه جز زيان سودي از آن نتواند برخاست و چون داستان حافظ لغزشگاهي براي بسياري از جوانان گرديده اينك در اينجا حال او را روشن مي گردانم :
شاعران شعر را چه مي دانند ؟ چنانكه خوانندگان مي دانند ما منكر شعر نيستيم و نمي گوييم شعر نباشد . گفته ما آنست كه شعر خود يك خواسته نيست . شعر سخن است و سخن بايد تابع نياز باشد . ما مي گوييم كسي اگر مطلبي دارد مي خواهد آن را به شعر يا نثر بگويد ايرادي ندارد . ايراد ما به آن كسي است كه بي آنكه مطلبي باشد تنها به نام آنكه شعري بسازد به آن مي پردازد . مي گوييم كسي اگر عاشق شده غزل بسرايد ولي دور از خرد است كه كسي با دل آسوده به دروغ دم از عشق زند و غزل هاي عاشقانه بسرايد . داستان شعر از اين حيث داستان خانه است . خانه براي نشستن است و هر كجا كه نيازي بود بايد خانه ساخت . ولي اگر كسي در يك بياباني يا بالاي كوهي كه قابل سكونت نيست خانه اي بسازد اين كار او بيخردانه است . اين سخن ساده و آسانست ولي شاعران آن را نفهميده اند و شعر را يك خواسته جداگانه پنداشته و بي آنكه در بند نيازمندي باشند پياپي شعر هايي را از غزل و قصيده و قطعه و فرد و رباعي سروده بر روي كاغذ نوشته و به خود باليده اند ! كسي در تهران روزي در مجلسي مي گفت : � من براي اين مملكت يك كرور شعر ساخته ام � . اين شيوه شاعران بوده و حافظ نيز همين شيوه را داشته . و چون شعر را يك نياز مي دانسته عمر خود را به شعر گويي و غزلسرايي به سر برده . او سرودن غزل را يك كار هنري مي پنداشته و جز اين مقصود ديگري نداشته است .
شاعران غزل را چگونه مي سازند ؟ چنانكه خوانندگان مي دانند شاعران در ايران در غزلسازي بيش از هر چيزي به قافيه اهميت مي دهند . براي همين نخست قافيه هاي آن را يافته و فهرست وار زير يا پهلوي هم مي نويسند . مثلاً : بس , كس , عدس , نفس , پس , مگس , هوس , عسس , خس , فرس , و سپس براي جمله اي انديشيده شعري پديد مي آورند و بدين سان غزلي ساخته مي شود : در ضمير ما نمي گنجد به غير از دوست كس هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس يار گندم گون ما گر ميل كردي نيم جو هر دو عالم پيش چشم ما نمودي يك عدس ياد مي داري كه بودي هر زمان با ديگران اي كه بي ياد تو هرگز برنياوردم نفس ميروي چون شمع و جمعي از پس و پيشت روان ني غلط گفتم نباشد شمع را خود پيش و پس غافل است آن كو به شمشير از تو مي پيچد عنان قند را لذت مگر نيكو نمي داند مگس خاطرم وقتي هوس كردي كه بينم چيزها تا تو را ديدم نكردم جز به ديدارت هوس مردمان را از عسس شب گر خيالي در سر است من چنانم كز خيالم باز نشناسد عسس كويت از اشكم چو دريا گشت و مي ترسم كه باز بر سر آيند اين رقيبان سبكبارت چو خس حافظا اين ره به پاي لاشه لنگ تو نيست بعد از اين بنشين كه گردي بر نخيزد زين فرس
اگر خوب بيانديشيد هر بيت از اين شعر مطلب جداگانه ايست و ارتباط آنها با يكديگر جز از راه قافيه نيست . از آن سوي بسياري از اين شعرها جز يك معناي خنك چيزي را در بر ندارد و پيداست كه شاعر تنها در پي جور كردن قافيه بوده . مثلاً بيت دوم كه معناي بسيار خنكي دارد نشان مي دهد كه مقصود چيزي جز استفاده از كلمه � عدس � نبوده . همچنين بيت هاي ديگر به ويژه بيت هشتم كه در خنكي و گزافه از اندازه بيرون افتاده و پيداست كه جز براي گنجانيدن كلمه � خس � نبوده است . من خواهشمندم خوانندگان آن خوش گماني را كه به حافظ دارند به كنار گزارند و نام لسان الغيب و ديگر ستايشهاي گزافه آميز را كه درباره اين شاعر شنيده اند فراموش كنند و با يك انديشه ساده يكايك اين شعرها را بسنجند و بيازمايند تا ببينند چه معناهاي پوچي از هر كدام بيرون مي آيد . و براي آنكه به آساني اين موضوع را دريابند بهتر است هر شعري را به نثر برگردانند و با آن حال به انديشه بسپارند . مثلا اين شعر را بينديشند : به عزم توبه سحر گفتم استخاره كنم بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم آيا براي توبه نيز استخاره مي كنند !؟ توبه كجا و استخاره كجا !؟ استخاره آنست كه كسي به وسيله قرآن يا دانه هاي تسبيح يا به وسيله ديگري از خدا شور خواهد كه فلان كار را كنم يا نكنم و اين عقيده مسلمانان عامي است . از كلمه هاي � توبه � و � استخاره � پيداست كه حافظ مسلمان بوده و ميخواري را گناه دانسته . حال آيا مسلماني با اين شرايط براي توبه از ميخواري استخاره مي كند !؟ آيا اين معني دارد كه مسلماني از خدا شور خواهد كه از ميخواري توبه كنم يا نه !؟ پس تنها مي خواسته كه از كلمه � استخاره � استفاده كند و آن را در غزل بياورد . باز همانجا مي گويد : اگر شبي به زبانم حديث توبه رود ز بي طهارتي آن را ز مي غراره كنم آنجا شاعر مسلمان بوده و صحبت از توبه و استخاره مي رانده و اينجا به اسلام توهين زشتي زده و مي گويد : من اگر نام توبه را به زبان بياورم دهانم ناپاك مي شود و ناچار آن را با مي غرغره مي كنم تا پاك شود ! در اينجا هم چون مي خواسته از كلمه غراره براي قافيه استفاده كند چنين مضمون پستي را بافته است .
حافظ چه ها مي دانسته ؟ در زمان حافظ در ايران چند رشته از دانش و آگاهي به صورت نيك و بد رواج داشته كه اينك فهرست وار مي شماريم : - قرآن و تفسير آن و دستورهاي اسلامي . - فلسفه يونان و بافندگيهاي كهن و نوفيلسوفان . - صوفيگري و بدآموزيهاي بي پايان صوفيان . - خراباتيگري و بدآموزيهاي زهرآلود آن . - كشاكش خراباتيان با صوفيان . - تاريخ ايران و افسانه هاي آن ( داستان خضر و اسكندر و جام جم و مانند اينها ) . - ستاره شماري يا علم نجوم . - جبريگري و بدآموزيهاي جبريان . حافظ به همه اينها آشنايي داشته و بايد گفت كه همين ها بوده كه فهم و خرد او را از كار انداخته و مغزش را آشفته گردانيده . زيرا چنانكه بارها شنيده ايم يكي از چيزهايي كه خرد را از كار مي اندازد و مغز را آشفته مي سازد فراگرفتن انديشه هاي متضاد و ناسازگار است كسي كه گفته هاي خراباتيان و بد آموزيهاي صوفيان و دستورهاي اسلام را در مغز خود جا مي دهد يا بايد فهمش چندان نيرومند باشد كه ميان اين سه كه ضد هم هستند داوري كند و يكي را پذيرفته و آن دو ديگر را براندازد و يا ناگزير است كه فهم و خرد او در ميان آنها مردد مانده و كم كم بيكاره گردد . به ويژه كه حافظ باده مي نوشيده و در اين كار اندازه نگاه نمي داشته كه اين انگيزه ديگري بر شوريدگي مغز او بوده . كسانيكه مي گويند حافظ باده نمي خورده و مقصود او از مي و ميخانه چيزهاي ديگري بوده بهتر است شعرهاي شاعر را بخوانند و دروغگويي خود را بفهمند : چه بود گر من و تو چند قدح باده خوريم باده از خون رزان انست نه از خون شما جمال دختر رز نور چشم ماست مگر كه در حجاب نقابي و پرده عنبي است آن تلخ وش كه صوفي ام الخبائثش خواند احلي لنا و اشها من قبلة العذرا را
به هر حال حافظ در شعر سرودن از همه اين دانشها بهره مي جسته . او كه يگانه مقصودش غزل سرودن بوده براي اين كار نخست كلمه هاي قافيه را مي نوشته و سپس با ساختن جمله هايي آنرا شعر مي گردانيده . در اين ميان گاهي از قرآن و اصطلاحات آن استفاده مي نموده : ز مصحف رخ دلدار آيتي برخوان كه آن بيان مقامات و كشف كشافست گاهي از فلسفه يونان بهره مي جسته : پس از اينم نبود شائبه در جوهر فرد كه دهان تو بدين نكته خوش استدلالي است گاهي از بافندگيهاي صوفيان بهره يابي مي نموده : حجاب چهره جان مي شود غبار تنم خوش آن دمي كه از اين چهره پرده برفكنم گاهي به خراباتيگري گراييده و تنديهاي بسيار مي كرده : حديث از مطرب و مي گو و از دهر كمتر جو كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را گاهي با صوفيان سرگرم كشاكش گرديده سرزنشها مي نمود : مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست گاهي از افسانه هاي ايراني استفاده مي كرده : قدح به شرط ادب گير زانكه تركيبش زكاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد گاهي از ستاره شماري و افسانه هاي آن كمك مي گرفته : بگير طره مه طلعتي و غصه مخور كه سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است گاهي به جبريگري پرداخته تنديهايي مي نموده : نصيب من چو خرابات كرده است اله در اين ميانه مرا زاهدا بگو چه گناه
كوتاه سخن آنكه هدف حافظ سخن گفتن و معنايي را باز كردن نبوده و تنها قافيه ساخته و براي همين ارتباطي هم در ميان غزلهايش ديده نمي شود . در جايي مي گويد : اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاك آن وادي و مشكين كن نفس رود ارس در آذربايجان است و حافظ تنها نامش را شنيده بوده و هيچگونه علاقه اي به آن نداشته و مقصودش تنها اين بود كه كلمه � ارس � را بياورد . آري حافظ با دستورهاي اسلامي و با خراباتيگري و صوفيگري و فلسفه يونان كه هر چهار تا به ضد هم هستند آشنا بوده و در عين حال به هيچ كدام هم پايبند نبوده . هر زمان به يكي رو مي كرده و جمله اي مي ساخته . خراباتي بودن او هم از روي باور نبوده و در واقع انباشتن اين آراي متضاد در ذهنش او را به سوي خراباتيگري كه با بي عقيدگي سازش بسيار دارد كشانيده است . به هرحال مقصود اين است كه كساني كه مي خواهند جستجو كنند و بدانند حافظ چه گفته خود را به يك كار پُررنج و بيهوده مي اندازند . زيرا چنانكه گفتيم حافظ در انديشه سخن گفتن نبوده چون پايبند باوري نبوده پس اگر سخني هم بگويد نتيجه اي از آن به دست نمي آيد .
خراباتيان چه مي گفتند ؟ خراباتيان گروهي بودند كه اين جهان را هيچ و پوچ پنداشته يك دستگاه بيهوده اش مي شمردند و به آفرينش و آفريدگار ايرادهاي بسيار مي گرفتند : اي بيخبر اين شكل مجسم هيچ است وين طارم نه رواق ارقم هيچ است جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچ است هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق اين دستگاه را كم ارج و خوار شمرده و مي سرودند : حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست مي گفتند از جستجو و تحقيق كسي راه به جايي نمي برد و راز اين جهان دانسته نمي شود : در پرده اسرار كسي را ره نيست زين تعبيه جان هيچ كس آگه نيست خرد و فهم را خوار و بي ارج شمرده مي گفتند : ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه تو را دمي ز وسوسه عقل بيخبر دارد مي گفتند هر چه در جهان گفته شده جز دروغ و افسانه نيست . آنانكه كه محيط فضل و آداب شدند در كشف دقيقه شمع اصحاب شدند ره زين شب تاريك نبردند هرگز گفتند فسانه اي و در خواب شدند مي گفتند زندگي جز يك خواب و خيالي نيست كه مي آيد و مي گذرد : احوال جهان و اصل اين عمر كه هست خوابي و خيالي و فريبي و دميست به آفريدگار ايراد گرفته و مي گفتند براي چه اين همه مردم را مي آفريند و سپس نابود مي كند ؟ آيا هيچ كوزه گري كاسه مي سازد كه بعد آن را بشكند ؟ از اين گفته هاي خود نتيجه مي گرفتند كه در اين جهان انديشيدن و خرد و به كار بردن و در بند گذشته و آينده بودن بي جهت است و از كوشش نيز نتيجه اي به دست نخواهد آمد . پس بهتر است كه آدمي خوش باشد و اگر خوشي نبود با باده آن را به دست آورد . رابطه اينان با باده اينگونه بوده به طوري كه آن را يك مقصد بزرگ براي خود مي دانستند و در گفتگو از آن گزافه مي گفتند : چون درگذرم به باده شوييد مرا تلقين ز شراب و جام گوييد مرا خواهيد به روز حشر يابيد مرا از خاك در ميكده يابيد مرا بدين سان خود را به بيكاري و بيعاري زده و چون كسي به نكوهش بر مي خواست دست به دامن جبريگري زده مي گفتند خدا ما را چنين آفريده , خدا اين را براي ما خواسته . در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را برو اي زاهد و بر دردكشان خرده مگير كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست گاهي نيز با ريشخند مي گفتند خدا چون ما را از خاك مي آفريد آن خاك را با مي سرشته و از اين روست كه ما دلداده باده ايم و از آن دست نمي توانيم كشيد : خاك مرا چو در ازل از مي سرشته اند با مدعي بگو كه چرا ترك مي كنم و چون بيشتر آنان كساني بودند كه لات و گرسنه بودند و خاندانشان را گرسنه مي گذاشتند و به گفته خودشان خرقه و دفتر گرو گزارده باده مي خوردند , در پاسخ به كساني كه به بيدردي آنان خرده مي گرفتند مي گفتند : بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاد كني خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني ما آبروي فقر و قناعت نمي بريم با پادشه بگوي كه روزي مقرر است و چون به دينداران بر مي خوردند و گفتگو از جهان ديگر و كيفر مي شنيدند به ريشخند مي گفتند ميخواري را خدا براي ما قرار داده پس ديگر چه كيفري !؟ بي حكمش نيست هر گناهي كه مراست پس سوختن روز قيامت ز كجاست يا زيركانه خود را به راه ديگري مي زدند و مي گفتند از گناه ما و ثواب ديگران به خدا چه سود و زياني مي رسد كه به ما كيفر دهد و به ديگران پاداش !؟ بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود ز زهد همچو تويي و بكفر همچو مني اين سخنان خراباتي است كه ما از سخنان خيام و حافظ و ديگران به دست مي آوريم . بايد گفت اين جهان دستگاه آراسته و به سامانيست كه آفريدگار دانا و توانايي آنرا پديد آورده . حال بر فرض آنكه جهان دستگاه بيهوده اي هم باشد معنايش اين نخواهد بود ما به هيچ كوششي بر نخيزيم و تنها به خوشي و مستي پردازيم . يك انسان باخرد اگر به يك زندان تاريك هم بيفتد بايد در اين انديشه باشد كه در آنجا چگونه زندگي كند و چگونه دشواريها را به خود آسان گرداند و هيچگاه نگويد كه چون اينجا به دلخواه من نيست سرم را مي گزارم و مي خوابم !
فهرستي از بدآموزيهاي حافظ چرا بايد كسي عمر را با اين سخنان پوچ و بيهوده به سر دهد . اي نپست ترين شيوه بهره مندي از سخن است كه شاعران پيش گرفته اند . سخن يك نيروي خداداديست و مي توان از آن بهره ها برد . مي توان با آن هزاران كس را دانشور گردانيد , مي توان پندها سرود و هزاران كس را به راه آورد . حافظ اگر به جاي قافيه بافي خشت زني مي كرد . در پيشگاه حقيقت ارج بيشتري مي يافت . او به تلف كردن عمر خود بسنده نكرده و بدآموزيهايي دارد كه در اينجا مي آوريم :
- ستايشهاي بي اندازه از باده . من نمي گويم باده بد است ولي نيكيش كدام است !؟ آيا اين همه ستايش از آن ياوه بافي نيست ؟ باده را اگر كم بخورند گيجي مي آورد و به هذيان گويي وا مي دارد و اگر بيشتر شد به ناپاكي و استفراغ مي انجامد . چنين چيزي نيكيش كدام است ؟ آن ستايشهايي كه حافظ و ديگران از باده كرده و وانمود كرده اند كه باده رازهاي سربسته را مي گشايد و نادانستنيها را دانسته مي گرداند جز ياوه گويي نيست . مي توان باور كرد كه نود درصد از باده خواران ايران فريب اين شعرهاي حافظ و ديگران را خورده اند . - از جهان نكوهشهاي بسيار نموده . اينان يك گروهي بودند كه چون خود پي كاري نمي رفتند و خانه و افزار زندگي آماده نمي كردند ناگزير از خوشي هاي زندگي بي بهره مي گرديدند . حافظ اگر بهره اي از خرد داشت مي دانست كه در اين جهان بي كار و پيشه نمي توان زيست . مي دانست كه در كنج ميخانه ها نشستن و ياوه سرودن و چشم به دست اين شاه و آن وزير دوختن جهان را به خود زندان ساختن است . و اگر براي خود كاري يا پيشه اي پيش مي گرفت نيازي به نكوهش از جهان پيدا نمي كرد . هر چند اي نكوهش ها از جهان بسيار بي معني است ولي همين سخنان نافهمانه در دلها جاي مي گيرد و مايه كجي انديشه ها مي گردد . امروز يكي از انگيزه هاي بيدردي ايرانيان همان سخنان است چرا كه به جهان آن ارزش را نمي دهند كه در راهش به كوشش بپردازند و همين اندازه كه خوراكي و پوشاكي فراهم گردد و روزشان شب شود كافيست . - جبريگري را پياپي پيش مي كشد . مرد كوردرون با چشم خود مي ديده كه هر كسي به كاري مي پرداخته و نتيجه از آن بر مي دارد و هر كسي كه همچون خود او بيكاري و بي عاري مي گزيند تهيدست مي ماند . و با اين حال به خود نيامده و پياپي به زبان مي آورد كه ما را اختياري نيست . يا خون خوري گر طلب روزيِ ننهاده كني . - زبان درازيهايي به خد ا مي كند : شيخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد ! در برابر آفريدگار جهان گردنكشي نموده ولي از شاه يحيي كه از نامردترين , پست ترين و خونخوارترين شاهان خاندان مظفري بوده و چشمان پسر كور مي كرده تعريف مي كند : تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم انعام تو بر كون و مكان فايض وشامل مي گويند حافظ فيلسوف بوده . فيلسوف ها نواقص روزگار را اظهار مي كنند . مي گويم فيلسوف آن پستي را از خود نشان نمي دهد كه براي چند دينارا � وظيفه � كسي چون شاه يحيي را بستايد و بگويد : روز ازل از كلك تو يك قطره سياهي بر روي مه افتاد كه شد حل مسائل خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت اي كاش كه من بودمي آن بنده مقبل
پس چرا حافظ را اين چنين مي ستايند ؟ مي دانم كساني خواهند گفت در جايي كه شعرهاي حافظ به اين پوچي و زيانمندي است چرا اين همه در داخل و خارج او را ستوده اند !؟ شما با ارج نهادن ديگران چه كار داريد ؟ خودتان با فهم و خردتان داوري كنيد . خدا به شما فهم و خرد داده كه نيك و بد را بدانيد . ديگران هر چه مي گويند بگويند . شما اگر در پي حقايق هستيد خودتان بينديشيد و بفهميد . ببينيد : كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز شايد كه باز بينم ديدار آشنا را شاعر در اينجا در كشتي نشسته و آرزوي باد شرطه و ديدار يار مي كند ليكن بيدرنگ مي گويد : در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا يا ايهاالسكارا ديشب در حقه اي كه گل و باده پيچيده بوده اند بلبل هم آمده عربي مي خوانده و مي گفته : براي صبحانه باده بياوريد , شما نيز اي مستان بيدار گرديد . و چون آقاي بلبل مست بوده شب را از صبح تميز نمي داده . � شعر مي گويم و معني ز خدا مي طلبم ! � باز در پي آن مي گويد : اي صاحب كرامت شكرانه سلامت روزي ( رزق ) تفقدي كن درويش بينوا را كشتي فراموش شد , حلقه گل و مُل فراموش شد و اينك به صاحب كرامت معلوم هم نيست كه كيست پيام مي فرستد كه روزي ما را بفرست . باز مي گويد : آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا آقاي شاعر پند مي دهد كه براي آسايش در دو جهان همين بس كه با دوستان مروت و با دشمنان مدارا كني و ديگر به كشتن , درويدن , بافتن , ريسيدن , دوختن و ساختن و ديگر چيزها نيازي نيست در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را آنكه بيكار مي نشسته , باده مي خورده , ياوه مي بافته و نان از دسترنج ديگران مي خورده سرنوشتش همين بوده و اختياري هم نداشته . مثلاً اگر مي خواست كه برود و به پيشه اي بپردازد يا داد و ستد كند يا زميني را گرفته بكارد پاهايش خشك مي شده و نمي توانسته ! سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد دلبر كه در كف او مومست سنگ خارا اين بيت از بس چرند است كه من هيچ نمي دانم چه معنايي كنم . سركش مشو زيرا اگر شدي چون شمع از غيرتت بسوزد , در كف دلبر سنگ خارا همچون مومست . شما بگوييد كه معني اين بيت چيست ! معلوم است كه حافظ هدفش قافيه سازي با آشنا را , سكا را , بينوا را , قضا را , دارا و خارا بوده . از اين چند بيت همين را مي فهميم كه حافظ هر بدي كه مي كند و بدنام مي شود اختياري نيست . اگر اين فلسفه درست باشد پس اين كوشش ها براي تربيت چيست ؟ همان حافظ اگر يك شب دزد به خانه اش آمده و كاسه و كوزه اش را را ببرد و يا ستمگري در كوچه جلويش را بگيرد آيا باز مي گويد كه آن فرد مجبور است !؟ يا گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را . اين هم از فيلسوف شيراز . از طرفي مگر آن ستايندگان كيستند ؟ يك دسته تذكره نويسانند كه اين شيوه را هنر مي دانستند . مثل اين است كه عده اي قمارباز از يك قمارباز چيره دست شتايش كنند . آنها لذت مي بردند كه وظايف زندگي را رها كرده و با سخن بازي و قافيه بافي به هر كه خواستند دشنام دهند و هر كه را خواستند ستايش كنند , سخن از باده رانند , به خدا گستاخي كنند , نان از دسترنج ديگران بخورند و پس از اين همه افراد ارجمند و والامقامي باشند و شاعر و اديب و فيلسوف ناميده شوند . از همه جالب تر عبارت هاييست كه در وصف او گفته اند : شهريار اقليم سخن , نقاد بازار ادب . اقليم سخن كجاست !؟ بازار ادب كجا بود !؟ يك دسته هم شرق شناسان اروپايند . اينان بدخواهان شرقند . دوست دارند كه همه شرقيان مانند حافظ باشند . به كنج ميكده رفته و جهان را به آزمندان اروپا و آمريكا سپارند . خودشان پياپي ماشينها و افزارها سازند و جوانان سرباز , هوانورد , و فضانورد سازند و شرقيان جز در پي سخن بازي و قافيه پردازي نباشند . خودشان اگر دشمني رخ نمود زن و مرد دست به هم داده شرق و غرب را به تكان در آورند ليكن شرقيان دست به دامان شكيبايي زنند : صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند كز اثر صبر نوبت ظفر آيد يا گناه را به گردن خدا انداخته چنين گويند : گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند بله اين شرق شناسان هر چيز را كه مايه درماندگي مردمي بشود از ديوان شاعرها گرفته تا صوفيگري , خراباتيگري و كيش هاي گوناگون مثل جوكيگري يا مارپرستي مي ستايند و در رواجش مي كوشند . اينها براي اروپا بيش از ميليونها سپاه كار مي كنند . آنها زحمت شكار ماهي را به خود نمي دهند بلكه در آب زهر ريخته و ماهي ها را جمع مي كنند ..
|